تبليغاتX
فضايل اهل بيت عليهم السلام


فضايل اهل بيت عليهم السلام
لي خمسة اطفي بهم حرّ الجحیم الحاطمة / المصطفي و المرتضي و ابناهما و الفاطمة
نامه عمر به معاويه
موضوع: چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 10:42

مرحوم علامه مجلسي در كتاب شريف بحار الأنوار مي‌نويسد كه عبد الله بن عمر بن الخطاب ،‌ بعد از شهادت سيد الشهداء عليه السلام به ديدار يزيد رفت و به او اعتراض كرد وگفت : بساطت را جمع كن تا مردم كسي را كه لياقت خلافت را داشته باشد ، انتخاب كنند .

يزيد جلو آمد و او را آرام كرد ، بعد به او گفت : اي أبا محمد ! آيا فكر مي‌كني كه پدرت (عمر) هدايت شده و ياور رسول خدا بود ؟ ...

سپس يزيد دست عبد الله را گرفت و او را به يكي از اتاق‌هايش برد و نامه‌اي را از صندوقي بيرون آورد و آن را به عبد الله نشان داد كه عمر بن الخطاب به معاوية بن أبي سفيان نوشته بود .

در اين نامه عمر بن الخطاب حقيقت‌هاي بسياري را روشن و به جنايات بسياري اعتراف مي كند كه ما اصل نامه را در اختيار دوستان قرار مي‌دهيم :
ادامه مطلب>>>

سخنراني حضرت آيت الله وحيد خراساني به مناسبت شهادت حضرت زهرا (سلام الله عليها)
موضوع: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 9:5

حضرت‌ آيت الله العظمي وحيد خراساني (مد ظله العالي) ، به مناسبت سالگرد شهادت حضرت صديقه شهيده ، فاطمه زهرا سلام الله عليها ، در درس خارج اصول سخنراني كردند كه عيناً تمامي سخنراني ايشان از منظر دوستان خواهد گذشت .

يك شنبه : 29/2/87 ؛ 12/ جمادي الأول/1429

تضعيف شعائر فاطميه ، خيانت به مذهب و خيانت به امير المؤمنين عليه السلام است

اسلام وابسته به سيد الشهداء و عاشورا است و شعائر حسينيه همان است كه در اربعين گفتيم بدون كم و كاست . مناقشه در شعائر حسينيه ، خيانت به اسلام است . چون اسلام قائم به عاشورا است و عاشورا قائم به اين شعائر است .

اما نسبت به فاطميه : همان طوري كه اسلام و خاتم النبيين وابسته به سيد الشهداء است ، مذهب و امير المؤمنين وابسته به صديقه كبري است . تضعيف شعائر فاطميه ، خيانت به مذهب و خيانت به امير المؤمنين عليه السلام است .

چون شماهايي كه در اين بحث‌ هستيد ، قسمت عمده‌ نخبه فضلاء قم هستيد هم از ممالك مختلف هم از بلاد مختلف ايران در اين جا جمع شديد ، از نظر عقلي و عملي ، نه از نظر احساسي بايد عظمت فاطميه را درك كنيد و به بلاد خودتان منتقل كنيد .

كسي كه به او نبوت تمام انبياء و رسالت تمام مرسلين و دين خدا كامل شده :

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا .

آن كسي كه كمال دين به او است ، تمام نعمت به او است ، ‌اسلام مرضي خدا وابسته به او است ، خود او وابسته به فاطمه زهرا (سلام الله عليها ) است و اين مطلب بسيار مهم است .

عامه از اعيان شان و همچنين خاصه از نخبه علماء شان اين روايت را نقل كرده‌اند . روايت منتهي مي‌شود به جابر بن عبد الله انصاري ، اعيان علماء عامه حتي مثل زمخشري و رجال شيعه مثل شيخ صدوق اين روايت را نقل كرده‌اند .

قَالَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلّم) يَقُولُ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عليه السلام) قَبْلَ مَوْتِهِ بِثَلَاثٍ سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْكَ يَا أَبَا الرَّيْحَانَتَيْنِ أُوصِيكَ بِرَيْحَانَتَيَّ مِنَ الدُّنْيَا فَعَنْ قَلِيلٍ يَنْهَدُّ رُكْنَاكَ وَ اللَّهُ خَلِيفَتِي عَلَيْكَ فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلّم) قَالَ عَلِيٌّ (عليه السلام) هَذَا أَحَدُ رُكْنَيَّ الَّذِي قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلّم) فَلَمَّا مَاتَتْ فَاطِمَةُ (عليه السلام) قَالَ عَلِيٌّ (عليه السلام) هَذَا الرُّكْنُ الثَّانِي الَّذِي قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلّم) ‏.

« جابر بن عبد الله گويد : شنيدم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سه روز قبل از رحلت خود به على عليه السّلام مى‏فرمود :

اى پدر دو نوگل من ! سلام بر تو باد ، من در باره دو نوگل دنيوى خود به تو توصيه و سفارش مى‏نمايم ، طولى نمى‏كشد كه تو دو ركن زندگى خويش را از دست خواهى داد ، من تو را به خداوند مى‏سپارم .

هنگامى كه پيامبر اسلام از جهان رحلت كرد ، على بن ابى طالب فرمود :

اين يكى از آن دو ركن من بود كه رسول خدا به من خبر داد . و پس از آن كه حضرت فاطمه از دنيا رفت ، فرمود : اين دومين ركنى بود كه پيغمبر خدا به من خبر داد » .

الأمالي ، شيخ صدوق ، ص198 و معاني الأخبار ، ص403 و مناقب ابن شهرآشوب ، ج3 ، ص136 و الفائق في غريب الحديث ، جار الله زمخشري ، ج1 ، ص162 و نظم درر السمطين ، زرندي حنفي ، ص98 و كنز العمال ، متقي هندي ، ج11 ، ص625 و ج13 ، ص664 و تاريخ مدينه دمشق ، ابن عساكر ، ج14 ، ص166 و مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 204 والمناقب ، موفق خوارزمي ، ص141 و ... .

سه روز قبل از رحلت اين كلمات را فرموده . در كيفيت تعبير اهل دقت و نظر تأمل كنند . اين جمله است كه محير العقول است .

فَعَنْ قَلِيلٍ يَنْهَدُّ رُكْنَاكَ وَ اللَّهُ خَلِيفَتِي عَلَيْكَ .

دو ركن تو منهدم مي‌شود ؛ ولي خدا خليفه من است بر تو .

چون اين مصيبت اخبارش براي امير المؤمنين عليه السلام كمر شكن بود ، تسليت داد به جمله دوم كه والله خليفتي عليك .

شرح اين حديث ،‌ در اين مختصر نمي‌گنجد ؛ ‌ولي چون شما در اين بحث به مراحل عاليه علم رسيده‌ايد ، ما اشاره‌ مي‌كنيم و خودتان بعد تأمل كنيد .

ركن يعني چه ؟ هر جزء واجبي ، قيداً و تقيّداً دخيل در آن واجب است . به فوت آن جزء بالضروره كل منتفي مي‌شود . اين خاصيت جزئيت است . پس به رفتن يك جزء تمام اين كل به هم مي‌خورد ؛‌ ولي فرق جزء با ركن چيست ؟

افتراق در اين جهت است : آن جزء بدل دارد و به وسيله بدل جاي مبدل پر مي‌شود ؛ لذا اگر سوره در نماز فوت شد ،‌ فاقد سوره مي‌شود بدل تنزيلي به حكم قاعده تجاوز و فراغ جبران مافات مي‌شود .

اما اگر نوبت به ركن رسيد ، ‌خاصيت ركن اين است كه ديگر بدلي برايش نيست . منهدم مي‌شود بالمرة و آن از دست رفته جايگزين ندارد . عقد مستثني و مستثني منه لا تعاد ، حقيقت ركن را روشن مي‌كند .

وقتي حقيقت ركن اين است ، اولا بايد ديد آن كسي كه به اين ركن متكي است ،‌ او كيست ، تا او شناخته نشود ، ركن او شناخته نمي‌شود .

براي اين كه ما فاطمه زهرا را بشناسيم و فاطميه ر ا به آن اندازه ميسور كه در خور ما است نه در شأن او احياء كنيم ، بايد حقيقت ركنيت صديقه كبري روشن بشود . و اين مسأله عبيسه و اين حكمت عاليه به اين سادگي درك نمي‌شود . بايد ديد امام ششم (از او بايد گرفت اين جا جايي نيست كه كلام حكيمي ، فيلسوفي و فقيهي مطرح باشد) و بايد ديد رأس مذهب ، لسان الله ناطق و آن كسي كه اسمه عند اهل السماء الصادق ، او در اين زمينه چه مي‌گويد .

وقتي مقابل قبر امير المؤمنين عليه السلام ايستاد ، آن حضرت را زيارت كرد . در اين زيارت سه قسمت است : يك صلوات است ،‌ يكي سلام است و يكي شهادت است .

بايد ديد چه گونه بر او صلوات از خدا خواست ، چه جور به او سلام كرد و در مرحله آخر چه جور شهادت داد ؟ يك كتاب شهادات را بايد ورق بزنيد تا بفهميد اين شهادت ؛ ‌آن هم از چنين شاهدي ، يعني چه .

اما سلسله بحث . ما از هر قسمتي تكه‌اي را به طور اشاره مي‌گوييم :

اين بيان جعفر بن محمد (عليهما السلام) است كه بايد همه فقهاء و همه حكماء دقت كنند ببيند در جمله به جمله چي است !

اللهم صل على محمد وال محمد ، وصل على أمير المؤمنين عبدك المرتضى ، وأمينك الأوفى ، وعروتك الوثقى ، ويدك العليا وجنبك الأعلى ، وكلمتك الحسنى ، وحجتك على الورى ، وصديقك الأكبر ، وسيد الأوصياء ، وركن الأولياء ، وعماد الأصفياء ، أمير المؤمنين ، ويعسوب الدين ، وقدوة الصالحين ، وإمام المخلصين ، والمعصوم من الخلل ، المهذب من الزلل ، المطهر من العيب ، المنزه من الريب ، أخي نبيك ووصي رسولك ، البائت على فراشه ، والمواسي له بنفسه ، وكاشف الكرب عن وجهه .

مضاف‌ها را دقت كنيد . مضاف اليه را هم دقت كنيد . بعد ببينيد در اين اضافه چه غوغائي است . اين مرحله اول نمونه‌اي از صلواتش بود .

مرحله دوم :

السلام على اسم الله الرضي وجهه المضئ وجنبه القوي ...

السلام على نور الأنوار وسليل الأطهار وعناصر الأخيار السلام على والد الأئمة الأطهار و ...

اين هم سلامش ؛ اما شهادتش كه غوغا است شهادت است ؛ آن هم شهادت از جعفر بن محمد (عليهما السلام) است .

واشهد أنك جنب الله وبابه ، وحبيب الله ووجهه الذي يؤتى منه .

شهادت مي‌دهم تو جنب الله هستي . اين كلمه اشاره است به آن آيه :

أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَا عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ وَإِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ . الزمر / 56 .

« بترسيد از روزى كه هر كسى به خود مى‏گويد: وا حسرتا بر من از آن ستم‏ها كه به «جنب الله» روا داشتم ، اعتراف مى‏كنم كه به راستى از مسخره كنندگان بودم‏ » .

آن روزي كه همه انبياء داد وانفساه مي‌زنند آن روز است كه : أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَا عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ .

شهادت مي‌دهم تو همان جنب الله هستي كه هر نفسي در آن روز حسرت مي‌ خورد به آن تفريطي كه نسبت به تو كرده است .

شهادت مي‌دهم تو باب الله هستي . آن خانه درش منحصر است به تو . شهادت مي‌دهم تو حبيب الله هستي شهادت مي‌دهم تو وجه هستي .

وَ يَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرام‏ . الرحمن / 27 .

همچنين كسي چنين اعجوبه‌اي كه عقل ، علم ، درك ، فكر ، همه مشاغل از انوار عظمت او كه نمونه‌اش در اين كلمات بود ، خائب و خاسر است ؛ آن وقت چنين موجودي ركن وجودش ، نقطه اتكائش ، عماد هستي اش فاطمه زهراء (سلام الله عليها) است .

اين جا است كه بايد فهميد زهرا كسيت ؟ كو كسي كه فهميده باشد ؟ يك جمله در كلمات حضرت بود و آن جمله اين است :

وسيد الأوصياء وركن الأولياء .

امير المؤمنين ركن اولياء است . اولياء كيانند ؟ كه او باز ركن آن‌ها است . اولياء آن‌هايي هستند كه نص قرآن است :

أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون‏. يونس / 62 .

«آگاه باشيد ، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى‏شوند»

تمام عالم بدون استثناء همه مبتلا هستند به دو آفت : يكي ترس يكي حزن . ترس از چه؟ از اين كه آن چه دارند نبازند . حزن از آن چه ندارند ، چه جور به اوبرسند . همه در اين بين ، ‌بين الخوف و الحزن گرفتارند .

حالا كساني كه به مقامي رسيده‌اند كه « لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون» آن‌ها كيانند؟!

اين در قرآن است ؛ اما مفسر قرآن خاتم پيغمبران است او در بيان اين اولياء ، بيانش اين است :

اولياء الله كساني هستند كه :

وَ نَظَرُوا فَكَانَ نَظَرُهُمْ عِبْرَةً وَ نَطَقُوا فَكَانَ نُطْقُهُمْ حِكْمَةً وَ مَشَوْا فَكَانَ مَشْيُهُمْ بَيْنَ النَّاسِ بَرَكَة لَوْ لَا الْآجَالُ الَّتِي قَدْ كُتِبَتْ عَلَيْهِمْ لَمْ تَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ خَوْفاً مِنَ الْعَذَابِ وَ شَوْقاً إِلَى الثَّوَاب‏ .

الكافي، ج‏2، ص: 237

نظر آن‌ها عبرت است . مشي آن‌ها ، قدم آن‌ها بركت است . سكو تشان ذكر است نطقشان حكت است . اگر آيات مكتوبه الهيه برآن‌ها نبود لَمْ تَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ .

اين اكسير احمر كجا پيدا مي‌شود ؟! همگي من الأولين والأخرين ركنشان امير المؤمنين (عليه السلام) است . حالا كسي خودش ركن تمام اولياء است ، ركن او فاطمه زهراء (سلام الله عليها) است .

چه كسي صديقه كبري را شناخته است ؟ به قدري ساحت بلند است به قدري مقام منيع است كه حتي در عالم بقاء هم درك نمي‌شود زهراء كيست ؟

پرسيد از امام ششم چرا فاطمه زهراء ناميده شده است ؟ جواب داد : چون قصري خدا براي او ساخته آن قصر نه از طرف بالا متصل به جائي است ، نه از اين طرف اتكاء به استوانه‌اي دارد ، فقط آن قصر معلق است به قدرت پروردگار ، صد هزار باغ دارد . بر هر باغي هزار ملك است . اين قصر آن اندازه با اهل بهشت فاصله دارد كه اهل زمين به كوكب دري به آسمان نگاه مي‌كنند ، اهل بهشت به قصر او اين گونه مي‌نگرند . اين سرّ اسم زهراء است . اين گوهري است كه ستاره درخشان تمام اهل بهشت است .

آن وقت چنين كسي رفت از اين دنيا چه جور از اين دنيا رفت ؟ اگر كسي مي‌خواهد بهفمد نمونه اش اين است گفت :

لَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ وَ اخْتُلِسَتِ الزَّهْرَاءُ فَمَا أَقْبَحَ الْخَضْرَاءَ وَ الْغَبْرَاء ... وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَي‏ ... فَاسْتَخْبِرْهَا الْحَال‏ .

أمالي المفيد ، ص: 282 .

امانتي كه كسي مي‌گيرد ، [بايد برگرداند ].

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها . النساء / 58 .

 اين وديعه‌اي بود از كه پيامبر گرفت ؛ اما نگفت برگرداندم گفت : يا رسول الله بر گردانده شد . هر چه هست در اين صيغه‌هاي مجهول است . وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ .

آن جمله‌اي كه كمر شكن است : وَ اخْتُلِسَتِ الزَّهْرَاءُ ؛ زهرا ربوده شد .

جائي از بدنت شكسته شده ؟ اگر استخوان انگشت بشكند ، چه حالي داري ؟ حالا اگر استخوان سينه بشكند‌ !!!

وقتي استخوان سينه بشكند ، نفس نمي‌شود كشيد . نود و پنج روز ، سه روز بعد از پيامبر استخوان سينه‌اش شكست . نود روز نمي‌توانست نفس بكشد . جان داد ، نه يك مردن است ، در هر نفسي جان دادن است .

وقتي آمد كنار بستر پيامبر سني و شيعه نوشته‌اند چه جور آمد . با آن مشيي كه مشي پيامر است با آن حال آمد ، أما وقتي از دنيا رفت ، كان كالخيال . يعني بدني نبود شبهي بود .

گفت يا رسول الله خودت از او استخبار كن . خوت از او سؤال كن خواست بگويد :‌

يا رسو الله آن چه كشيد ، به من هم نگفت ، تو خودت از او بپرس كه بر او چه گذشت .

وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَي‏ .

در اين جمله فكر كنيد ، حق فاطميه را ادا كنيد .

اي مردم ايران ! اي كسي كه رهين بعثت پيامبريد ! چه سني و چه شيعه ، همه بايد اجر رسالت را بدهند .

قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ . الشوري / 23 .

روز سوم جمادي الثانيه ، براي اين كه اجر رسالت داده بشود ، به اقرب خاتم انبياء اظهار مودت بشود ، بايد مملكت يك پارچه يا زهراء بشود .

آن جنازه‌اي كه آن گونه زير خاك رفت ، بايد آن روز هر كس دل به علي بن أبي طالب (عليه السلام) دارد آن چه در توان دارد ، انجام دهد .

اين وظيفه شعائر فاطميه است . تضعيف شعائر فاطميه تضعيف مذهب است . سبك شمردن فاطميه ، استخاف به امير المؤمنين (عليه السلام) است . كوتاهي و تقصير به حق خاتم النبيين (صلي الله عليه وآله وسلّم) است .

خلاصه كلام : صاحب عصر ، ولي وقت و امام زمان ، از شما انتظار دارد كه براي آن بازوي ورم كرده ، آن پهلوي شكسته ، آن قبر مخفي و آن جنازه نيمه شب دفن شده ، آن چه در قدرت داريد كار كنيد .


اسلام آوردن ابوبكر و عمر ، از ديدگاه امام زمان (عج)
موضوع: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 17:35
New Page 1

مرحوم شيخ صدوق رضوان الله تعالي عليه در كتاب شريف كمال الدين به نقل از سعد بن عبد الله مي‌نويسد :
... وَ لَمَّا قَالَ أَخْبِرْنِي عَنِ الصِّدِّيقِ وَ الْفَارُوقِ أَسْلَمَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لِمَ لَمْ تَقُلْ لَهُ بَلْ أَسْلَمَا طَمَعاً وَ ذَلِكَ بِأَنَّهُمَا كَانَا يُجَالِسَانِ الْيَهُودَ وَ يَسْتَخْبِرَانِهِمْ عَمَّا كَانُوا يَجِدُونَ فِي التَّوْرَاةِ وَ فِي سَائِرِ الْكُتُبِ الْمُتَقَدِّمَةِ النَّاطِقَةِ بِالْمَلَاحِمِ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ مِنْ قِصَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ مِنْ عَوَاقِبِ أَمْرِهِ فَكَانَتِ الْيَهُودُ تَذْكُرُ أَنَّ مُحَمَّداً يُسَلَّطُ عَلَى الْعَرَبِ كَمَا كَانَ بُخْتَ‏نَصَّرُ سُلِّطَ عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنَ الظَّفَرِ بِالْعَرَبِ كَمَا ظَفِرَ بُخْتَ‏نَصَّرُ بِبَنِي إِسْرَائِيلَ غَيْرَ أَنَّهُ كَاذِبٌ فِي دَعْوَاهُ أَنَّهُ نَبِيٌّ فَأَتَيَا مُحَمَّداً فَسَاعَدَاهُ عَلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ بَايَعَاهُ طَمَعاً فِي أَنْ يَنَالَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِنْ جِهَتِهِ وَلَايَةَ بَلَدٍ إِذَا اسْتَقَامَتْ أُمُورُهُ وَ اسْتَتَبَّتْ أَحْوَالُهُ فَلَمَّا أَيِسَا مِنْ ذَلِكَ تَلَثَّمَا وَ صَعِدَا الْعَقَبَةَ مَعَ عِدَّةٍ مِنْ أَمْثَالِهِمَا مِنَ الْمُنَافِقِينَ عَلَى أَنْ يَقْتُلُوهُ فَدَفَعَ اللَّهُ تَعَالَى كَيْدَهُمْ وَ رَدَّهُمْ بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً كَمَا أَتَى طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ عَلِيّاً ع فَبَايَعَاهُ وَ طَمَعَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا أَنْ يَنَالَ مِنْ جِهَتِهِ وَلَايَةَ بَلَدٍ فَلَمَّا أَيِسَا نَكَثَا بَيْعَتَهُ وَ خَرَجَا عَلَيْهِ فَصَرَعَ اللَّهُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مَصْرَعَ أَشْبَاهِهِمَا مِنَ النَّاكِثِين‏ .
كمال الدين و تمام النعمة ، ج‏2 ، ص 463 .
سعد بن عبد الله گويد : وقتي به عرض حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) رساندم كه : شخصي از مخالفين ، هميشه از من مي‌پرسد بگو ابابكر و عمر با رضايت و رغبت مسلمان شدند و يا با بي ميلي و ناخرسندي دروني مسلمان شدند ؟
امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) فرمودند :
چرا به آن شخص نگفتي كه آن دو [ابوبكر و عمر] به خاطر طمع مسلمان شدند .
و بعد اضافه فرمودند :
جريان از اين قرار است كه ابابكر و عمر معمولاً با يهوديان نشست و برخاست داشتند و اخباري را كه يهوديان از تورات و ديگر كتب آسماني ، كه در مورد حوادث و رويداد‌هاي روزانه و به خصوص جريان ظهور حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) و پايان پيروزمندانه آن ، دريافت مي‌كرده‌اند و جويا مي‌شدند و يهودي‌ها هم به آن دو مي‌گفتند : همان گونه كه بخت النصر بر بني اسرائيل چيره شدند و همه بني اسرائيل را در برابر خود تسليم نمودند ، محمد هم مي‌آيد و بر تمام عرب مسلّط مي‌شود . البته با اين تفاوت كه محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) وقتي آمد ، به دروغ ادعا مي‌كند كه پيامبر است [اين تعبير غير مؤدبانه از يهود است كه حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) به خاطر آگاهي سؤال كننده آن را نقل كرده است] .
پس از اين بود كه ابابكر و عمر به حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) رسيدند و با گفتن شهادت «لا اله الا الله» به كمك آن حضرت شتافتند و به طمع اين كه هر يك از آن دو ، بعد از پيروزي حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) و تسليم شدن عرب و آرام گشتن اوضاع به حكومت يكي از ولايات گماشته شوند ، با حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) بيعت كردند .
و بعد از آن كه از رسيدن به حكومت و رياست دلخواه خود ، از طرف حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) مأيوس شدند ، در بازگشت از جنگ تبوك ، روبند و نقاب بر صورت زدند و به همراه عده‌اي از منافقين همانند خويش از كوه عقبه بالا رفتند ، و شتر پيامبر را رم دادند تا آن حضرت را به قتل برسانند .
اما تدبير خداوند بر حيله آنان پيروز شد و خداوند مكر و دشمني آنان را به خودشان بازگرداند و با همان خشم و كينيه بازگشتند و از كار زشت خود ، هيچ فايده‌اي نديدند .
اتفاقاً نظير همين مسأله ، در زمان حضرت علي (عليه السلام) پيش آمد كه طلحه و زبير به حضور علي بن أبي طالب (عليه السلام) رسيدند و هر يك از آن دو به طمع رسيدن به حكومت و رياست يكي از شهرها ، با حضرت علي (عليه السلام) بيعت كردند ؛ اما وقتي از رسيدن به پست‌هايي كه لياقتش را نداشتند ، مأيوس گرديدند ، بيعت با علي (عليه السلام) را شكستند و بر عليه آن حضرت دست به شورش زدند و خداوند به گونه زمين خوردن ِ ديگر عهد شكنان ، آن دو را به زمين زد و نابود ساخت .

 


اهل تسنن و جواز جماع از پشت ، با همسر
موضوع: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 12:7

اهل سنت سعي مي‌كنند كه بگويند اين كار حرام است و برعكس به شيعه طعنه مي‌زنند كه شما اين كار را حلال مي‌دانيد و ... ؛ اما وقتي به سيره بزرگان اهل سنت مراجعه مي‌كنيم ، مي‌بينيم كه آن‌ها نه تنها اين كار را انجام مي‌داده‌اند كه حتي روش آن را نيز به مقلدين خود ياد مي‌داده‌اند .
جماعت بسياري از صحابه آن را جايز مي‌دانستند :
قرطبي ، عالم مشهور اهل سنت در تفسير خود مي‌نويسد :
وذكر ابن العربي أن ابن شعبان أسند جواز هذا القول إلى زمرة كبيرة من الصحابة والتابعين وإلى مالك ... .
الجامع لأحكام القرآن ، قرطبي ، ج3 ، ص93 .
ابن عربي گفته است كه ابن شعبان ، جواز اين عمل [وطي دبر زن] را به جماعت بسياري از صحابه ، تابعين و مالك بن أنس نسبت داده است .
عبد الله بن عمر ، و جواز اين عمل :
و سيوطي مفسر مشهور اهل سنت در الدر المنثور مي‌نويسد :
وأخرج البخاري وابن جرير عن ابن عمر، فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ؟ قال: في الدبر... .
الدر المنثور ، ج1 ، ص265.
بخاري و ابن جرير ،‌ از ابن عمر در باره آيه : "زنان شما، محل بذرافشانى شما هستند ، پس از هر جا [و هر گونه‏] كه خواهيد ، مى‏توانيد با آن ها آميزش كنيد" سؤال شد ، گفت : مراد وطي در پشت زنان است .
جلال الدين سيوطي ، ابن حجر عسقلاني ، شوكاني ، عيني ، ابن جرير طبري ، و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت نقل كرده‌اند :
عن ابن عمر أنه قال: يا نافع أمسك على المصحف. فقرأ حتى بلغ ؟نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ؟ الآية، فقال: يا نافع أتدري فيم أنزلت هذه الآية؟ قلت: لا. قال: نزلت في رجل من الأنصار أصاب امرأته في دبرها، فوجد في نفسه من ذلك، فسأل النبي صلى الله عليه وسلم، فأنزل الله الآية .
جامع البيان - إبن جرير الطبري - ج 2 - ص 537 و الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 1 - ص 266 و لباب النقول - السيوطي - ص 43 - 44 و العجاب في بيان الأسباب - ابن حجر العسقلاني - ج 1 - ص 567 – 568 و عمدة القاري - العيني - ج 18 - ص 117 و فتح الباري - ابن حجر - ج 8 - ص 141 و نيل الأوطار - الشوكاني - ج 6 - ص 355 و ... .
از ابن عمر روایت شده است که گفت : ای نافع ؛ فقط از قرآن تبعیت کن ؛ پس این آیه را خواند که :«نساؤکم...» ( یعنی آیا دراین زمینه هم تبیعت کنم؟) ؛ گفت : می دانی این آیه در چه مورد نازل شده است ؟ پاسخ داد : خیر ؛ گفت : در مورد یکی از انصار نازل شده بود که با همسرش از پشت نزدیکی کرده بود ؛ پس به همین خاطر از خودش خشمگین بود ؛ به همین جهت از رسول خدا صلی الله علیه ( وآله ) وسلم سوال کرد و خداوند این آیه را نازل فرمود .
زيد بن اسلم و شهادت به انجام آن :
و محمد بن جرير طبري در تفسير خود مي‌نويسد :
3465 - حدثني عبد الرحمن بن عبد الله بن عبد الحكم ، قال : ثنا عبد الملك بن مسلمة ، قال : ثنا الدراوردي ، قال : قيل لزيد بن أسلم : إن محمد بن المنكدر ينهى عن إتيان النساء في أدبارهن فقال زيد : أشهد على محمد لأخبرني أنه يفعله .
جامع البيان ، ج2 ، ص536 ، ذيل آيه النساؤكم حرث لكم .
به زید بن اسلم گفته شد که محمد بن منکدر از نزدیکی کردن با زنان پشت نهی می کند ؛ پس زید گفت : ( خدا را ) شاهد می گیرم که خود او من را آگاه کرد که چنین کاری انجام می دهد!!!
ابن أبي مليكه و روش عملي كردن آن :
و همچنين طبري مي‌نويسد :
عن قتادة قال : سئل أبو الدرداء عن إتيان النساء في أدبارهن ، فقال : هل يفعل ذلك إلا كافر
قال : روح : فشهدت ابن أبي مليكة يسئل عن ذلك ، فقال : قد أردته من جارية لي البارحة فاعتاص علي ، فاستعنت بدهن أو بشحم .

جامع البيان ، ج2 ، ص536 ، ذيل آيه نساؤكم حرث لكم و الدر المنثور ، ج1 ، ص266 .
از ابو درداء در مورد نزدیکی کردن از پشت با همسر سوال شد ؛ پس گفت : آیا غیر از کفار کسی این کار را انجام می دهد ؟
روح می گوید : پس در نزد ابن ابی ملیکه حاضر بودم که در این زمینه از او سوال شد ؛ پس پاسخ داد : دیشب می خواستم با کنیزی از کنیزکانم چنین کنم ؛ اما برایم سخت بود ؛ به همین جهت از روغن یا دنبه استفاده کردم!!!

مالك بن أنس و عملي كردن آن :
و نيز سيوطي در تفسيرش مي‌نويسد :
وأخرج الخطيب في رواة مالك عن أبي سليمان الجوزجاني قال سألت مالك بن أنس عن وطئ الحلائل في الدبر فقال لي الساعة غسلت رأسي منه .
الدر المنثور ، ج1 ، ص266 ، ذيل آيه نساؤكم حرث لكم .
از مالک بن انس سوال کردم که آیا می توان با حلیلة ( همسر یا کنیز) از پشت نزدیکی کرد ؟ پاسخ داد : همین الان از همین کار غسل کردم!!!
و ابن قدامه حنبلي در المغني مي نويسد :
ورُويت إباحته عن ابن عمر وزيد بن أسلم ونافع ومالك، وروي عن مالك أنه قال: ما أدركتُ أحداً أقتدي به في ديني يشكّ في أنه حلال.
المغني ، ج8 ، ص132 .
جواز وطي دبر ، از عبد الله بن عمر ، زيد بن أسلم ، نافع و مالك بن أنس ، روايت شده است ، و روايت شده است كه مالك بن أنس گفته : نمي‌بينم فقيهي را كه در دينم از او تقليد كرده باشم كه در حلال بودن اين عمل شك داشته باشد .
و این شعر در مورد مالک بن انس مشهور است که گفت :
فحاولها من خلفها فتمنعت ... وقالت معاذ الله من فعل ذلك
فقال لها جازت على قول مالك ... فقالت رماك الله في يد مالك
اراده کرد با او از پشت نزدیکی کند ؛ اما آن زن مخالفت کرده
و گفت : پناه بر خدا چه کسی چنین کاری کرده است ؟
به او پاسخ داد که این کار بنا بر نظر مالک جایز است .
گفت خدا تو را به دست مالک دچار کند . ( تا او با تو چنین کند )
نسائي : روايت صحيحي در حرمت آن وارد نشده است
ذهبي مي‌نويسد :
وقال آخر : ليت شعري ما يرى في إتيان النساء في أدبارهن ؟ قال : فسئل عن ذلك ، فقال : النبيذ حرام ، ولا يصح في الدبر شئ .
سير اعلام النبلاء ، ج14 ، ص 128 و تذكرة الحفاظ ، ج2 ، ص699 .
و دیگری می گوید :ای کاش می دانستم که ( نسایی ) در مورد نزدیکی کردن با همسر از پشت چه می گوید ؟ پس از او سوال کرد و پاسخ داد : نبیذ حرام است اما در مورد نزدیکی از پشت هیچ روایتی صحیح نیست .
نسائي و روايت وطي دبر :
نسائي ، از بزرگان اهل سنت در السنن الكبري مي‌نويسد :
أخبرنا محمد بن عبد الله بن الحكم قال نا أبو بكر بن أبي أويس قال حدثني سليمان بن بلال عن زيد بن أسلم عن عبد الله بن عمر أن رجلا أتى امرأته في دبرها في عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم فوجد من ذلك وجدا شديدا فأنزل الله تعالى * ( نساؤكم حرث لكم فأتوا حرثكم أنى شئتم ) .
السنن الكبرى - النسائي - ج 5 - ص 316 .
از عبد الله بن عمر روایت شده است که گفت : مردی در زمان رسول خدا صلی الله علیه ( وآله ) وسلم با همسرش از پشت نزدیکی کرد و به همین جهت از خویش غضبناک بود ؛ پس خداوند این آیه را نازل کرد که «نساؤکم...» .


تكرار مباهله
موضوع: امام حسن عسکری علیه السلام یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 11:40

شهادت امام حسن عسكري عليه السلام بر تمامي شيعيان جهان تسليت باد . به همين مناسبت تصميم گرفتم كه داستان بسيار زيبا از تكرار مباهله در زمان امام عسكري عليه السلام كه برادر بسيار ارجمند نويسنده افغانستاني سید علی‏نقی میرحسینی نوشته است ، در اختيار شما قرار دهم .

--------------------

آفتاب سوزان، با سنگدلی تمام بر چهره رنجور شهر می‏تابد. هوای دلگیر و غیرقابل تحملی، فضای دم کرده شهر را پر کرده است. مردم، مدتهاست صدای چک چک باران را نشنیده‏اند. همه جا خشک و آفتاب خورده است. رودخانه خشک شهر، سینه عریانش را در امتداد شهر گسترانیده است. انبوه درختچه‏ها، علف‏زارها و نیزارهای اطرافش، پژمرده و بی‏طراوت و از نفس افتاده به نظر می‏رسند.

از گاو و گوسفندان مردم که نپرس، لاغر و رنجور؛ در اسارت لشکر عطشند. همین طور حیوانات صحرا و مرغان هوا که همه تشنه و افسرده‏اند. زمین و زمان در چنگ آفتاب است. هیولای مرگ، در آسمان شهر به پرواز آمده است.

انسان‏ها نیز در وضعیت بدتری به سر می‏برند. آنها برای رهایی از عفریت مرگ و نجات از کابوس خشکسالی، دست به هر کاری زده‏اند؛ در فرجام تکاپوهای بی‏حاصل، ناگزیر، روانه دربار می‏شوند و مشکل خود را با خلیفه در میان می‏گذارند. خلیفه، بزرگان شهر را فرا می‏خواند و با آنها به مشورت می‏پردازد. بعد از ساعت‏ها شور و مشورت، بهترین راه نجات را، «خواندن نماز باران» می‏یابند...

زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، در حالی که روزه‏دار هستند، به سوی خارج شهر رهسپار می‏شوند. عشق و امید، در چهره‏های رنجور و آفتاب‏ زده‏شان نهفته است. ورد زبانشان ذکر و دعا است. جز نزول باران، خواسته دیگری ندارند. خیلی زود، صف‏ها بسته می‏شود. از صف‌های طولانی و پشت سر هم نمازگزاران، صحنه‏های جالب و به یادماندنی به وجود می‏آید. همهمه التماس‏آمیز، فضای بیابان را پر کرده است.

طولی نمی‏کشد که نماز به پایان می‏رسد. چشم‏های امیدوار به آسمان دوخته می‏شوند. آفتاب همچنان می‏تابد و گرمای نفس‏گیرش زمین و زمان را آتشگون ساخته است. کم‏کم یأس و ناامیدی بر دل‌ها سایه می‏افکند. بر اضطراب و افسردگی ‏نمازگزاران افزوده می‏شود؛ هر یک بی‏صبرانه، بیابان را ترک می‏کنند. روز دوم و سوم نیز مراسم نماز، با همان کیفیت و شکوه بیشتر ادامه می‏یابد؛ ولی ابرهای باران‏زا، همچنان نایاب و رؤیایی، و تنها در عالم ذهن آنان باقی می‏ماند و حسرت چند قطره اشکِ آسمان، دل‏هایشان را به درد می‏آورد!

«جاثلیق»، بزرگ اسقفان مسیحی، رو به راهبان مسیحی می‏کند و با لحن غرورآمیزی می‏گوید:
ـ سه روز است که مسلمانان به صحرا رفته‏اند و با ادای نماز، از خدا خواسته‏اند تا باران رحمتش را نازل سازد؛ اما هنوز باران نیامده است. اگر آنان بر حق بودند، حتماً تا حالا باران آمده بود؛ امروز نوبت ماست تا حقانیت خود را به آنان نشان دهیم.

سخنانش که تمام می‏شود، راه می‏افتد. راهبان و سایر مسیحیان نیز از دنبالش گام برمی‏دارند و لحظاتی بعد، ناقوس عبادت به طنین در می‏آید و آنان طبق شیوه خویش به نماز و عبادت می‏پردازند و از خداوند، طلب باران می‏کنند. طولی نمی‏کشد که ابرهای تیره و باران‏آور، کران تا کران آسمان را فرامی‏گیرند و قطره‏های بارانِ درشت و پُر آب، از دل آسمان گرم و دم کرده « سامرّا» فرو می‏ریزند.

صحنه عجیبی است! مثل این که معجزه بزرگی رخ داده است. به همین جهت، مسیحیان را شادی و شادابی فرامی‏گیرد و به پاس این موفقیت بزرگ، به یکدیگر دست می‏دهند و حقانیت خویش را به رخ مسلمانان می‏کشند.

مسلمانان نیز با دیدن آن همه باران، به تحسین آنان می‏پردازند و به دین و آیین آنها متمایل می‏شوند.

راهبان مسیحی برای جلب توجه بیشتر مسلمانان و تسخیر قلب‏های آنان، روز بعد نیز مراسم ویژه عبادی خود را در دامن صحرا انجام می‏دهند. این ‏بار نیز از دل آسمان، شکافی گشوده می‏شود و سرانجام جویبارهای سرمستی از دامن دشت‏ها و کوهساران جاری شده و از به ‏هم پیوستن آنها، سیلاب‏های خشمگین و موّاج ایجاد می‏شود و رودخانه تفتیده شهر را پر آب می‏سازند.

مسیحیان با آب و تاب، از ایجاد یک معجزه بزرگ سخن می‏گویند. کرامت آنان، زبان به زبان به گوش خلیفه می‏رسد. لحظه به لحظه بر عزت و آبرومندی آنان افزوده می‏شود. تمایل مسلمانان به مسیحیت، خلیفه را به وحشت می‏اندازد. احساس شرم، از قیافه پریشانش به خوبی قابل تشخیص است. به فکر فرو می‏رود. طولی نمی‏کشد که در ذهنش جرقه‏ای جان می‏گیرد.

او بعد از چند لحظه تفکر، «صالح بن وصیف» را فرامی‏خواند و خطاب به او می‏گوید:

ـ کلید این معما در دست «ابن‏الرّضا»(1) است؛ هر چه زودتر او را حاضر کن.

ابن‏الرّضا را از زندان می‏آورند. خلیفه با دیدن چهره مصمّم و با صفای او، به سخن می‏آید:

ـ ابامحمد!(2) امت جدت را دریاب که گمراه شدند!

امام علیه‏السلام آرام و خونسرد، خطاب به وی می‏فرماید:

ـ از جاثلیق و دیگر راهبان مسیحی بخواهید تا فردا نیز به صحرا بروند!

ـ به صحرا بروند؟! برای چه؟

ـ برای ادای نماز باران.

ـ در این چند روز به اندازه لازم باران آمده است؛ مردم دیگر احتیاجی به باران ندارند!

ـ می‏خواهم به کمک خدای متعال، شک و شبهه‏ها را برطرف سازم.

ـ در این صورت، مردم را نیز باید فرابخوانیم.

آنگاه به صالح بن وصیف، که در کنارش ایستاده است، چشم می‏دوزد و با لحن آمرانه‏ای می‏گوید:

ـ به بزرگ اسقفان و راهبان مسیحی اطلاع بده تا فردا به صحرا بیایند؛ به جارچیان هم بگو مردم را خبر کنند تا شاهد کشف «حقیقت» باشند.

ساعتی نمی‏گذرد که جمعیت زیادی در صحرا جمع می‏شوند. گویا محشری برپا شده است. در یک سو، جاثلیق و راهبان مسیحی ایستاده‏اند؛ لباس‏های بلند و مخصوصی به تن دارند. گردن‏بندهای صلیبی که روی سینه‏هایشان آویخته شده است، در مقابل نور خورشید می‏درخشند. جاثلیق مغرور و گردن برافراشته، قدم می‏زند. گاهی بعضی از راهبان با خنده و شادمانی، خودشان را به او نزدیک می‏کنند و درگوشی با او سخن می‏گویند. جاثلیق نیز با لبخندهای پی درپی و جنباندن سر، سخنان آنان را تأیید می‏کند.

طرف دیگر بیابان، محل استقرار مسلمانان است. آنان نیز دسته دسته دورهم حلقه زده‏اند و در انتظار آمدن خلیفه و درباریان، لحظه شماری می‏کنند. برخی از آنان که شیفته جاه و جلال مسیحیان شده‏اند، سخنان مأیوس کننده‏ای بر زبان می‏آورند. یکی می‏پرسد:

ـ چرا اینجا جمع شده‏ایم؛ مگر روزهای قبل، آنها را نیازمودیم؟

دیگری پاسخ می‏دهد:

ـ چرا، آزموده‏ایم؛ این ‏بار می‏خواهیم رسماً مسیحی شویم.

صدای خنده در فضای گسترده صحرا می‏پیچد. مرد مؤمنی که تاب شنیدن چنین حرف‌هایی را ندارد؛ بی‏صبرانه رو به جمعیت کرده، می‏گوید:

ـ اگر صبر کنید، همه چیز روشن می‏شود؛ این بار «ابن‏الرّضا» در بین ماست. او از بهترین بازماندگان خاندان رسول خداست. مگر اجداد او در جریان «مباهله»،(3) باعث سرافکندگی مسیحیان نجران نشدند؟!

یکی دیگر از مسلمانان که تا حال سکوت اختیار کرده است، با بی‏حوصلگی می‏گوید:

ـ چرا، این را شنیده‏ایم؛ ولی رسول خدا کجا و ابن الرّضا کجا؟ از دست یک فرد زندانی چه کاری ساخته است؟

صدای خشمگینانه‏ای در فضای بی‏ حد و حصر صحرا به طنین می‏آید. چشم‏ها به وی دوخته می‏شود. او پیرمردی است با محاسن سفید، قامت کشیده و چهره جذاب و دوست ‏داشتنی. با این که لحنش دلسوزانه است؛ اما در صدایش نوعی غضب نهفته است.

او که از شنیدن سخنان هم‏کیشانش دلتنگ شده است، می‏گوید:

ـ ای مردم! رسول خدا، پیامبر ما و ابن‏الرّضا، جانشین اوست. تمام فضل و کمال پیامبر، در او تجلی یافته است. برای این که سخنانم را باور کنید، ناگزیرم کرامتی عجیب از آن حضرت برایتان تعریف کنم؛ به خدا سوگند! از «ابوهاشم ‏جعفری»(4) شنیدم که می‏گفت:

ـ «روزی خدمت ابن‏الرّضا بودم، حضرت سوار بر اسب، به جانب صحرا می‏رفت. من نیز او را همراهی می‏کردم. در مسیر راه به فکر فرو رفتم. در عالم ذهن، به یادم آمد که:

ـ زمان ادای بدهی‏ام فرا رسیده است و اکنون برای پرداخت آن چیزی در بساط ندارم!

هنوز در عالم ذهن سیر می‏کردم که حضرت رو به من کرد و فرمود:

ـ غصه نخور! خداوند آن را ادا می‏کند.

آنگاه از فراز اسبش به سوی زمین خم شد و با تازیانه‏ای که در دست داشت، خطی کوچک بر زمین کشید و فرمود:

ـ ای ابوهاشم! پیاده شو و آن را بردار و مخفی کن.

پیاده شدم و دیدم قطعه طلایی است که بر زمین افتاده است. آن را برداشتم و مخفی کردم.

همچنان به مسیر ادامه دادیم. در حال پیمودن راه بودیم که بار دیگر در ذهنم خطور کرد:

ـ امیدوارم به اندازه طلبم باشد؛ به هر صورت، طلبکارم را با این مقدار راضی می‏کنم و بعد از آن، برای رفع نیازهای زمستان خانواده‏ام تلاش می‌کنم.

صدای دلربای ابن‏الرّضا، رشته افکارم را پاره کرد. نگاه کردم؛ در حالی که به طرف زمین مایل شده بود، با تازیانه‏اش خطی دیگر کشید و فرمود:

ـ پیاده شو و آن را نیز بردار و مخفی کن.

پیاده شدم. چشمم به قطعه نقره‏ای افتاد، آن را نیز برداشتم و مخفی کردم.

طولی نکشید که از آن حضرت جدا شدم، قطعه طلا را فروختم. پول آن، درست معادل قرضی بود که به عهده داشتم. آن را به مرد طلبکار دادم. سپس قطعه نقره را فروختم و با قیمت آن، مخارج زمستان خانواده‏ام را بدون کم و کاست، تهیه کردم.»(5)

پیرمرد بعد از نقل این کرامت، به سخنش چنین ادامه داد: حال، از آنهایی که نسبت به فضایل خاندان رسول خدا شک و شبهه دارند، می‏پرسم:

ـ چه کسی چنین قدرتی دارد؟

صدایی از آن سوی جمعیت بلند می‏شود:

ـ هر چه در فضائل و کمالات خاندان پیغمبر بگویی، کم گفته‏ای؛ من هم خاطره‏ای شنیدنی از ابن‏الرّضا دارم که... .

ـ چه خاطره‏ای؟ اسماعیل بن محمد!(6) پس چرا آن را تعریف نمی‏کنی؟

ـ «یک روز در مسیر حرکت ابن‏الرّضا به انتظار نشستم . هنگامی که از مقابلم عبور می‏کرد، از فقر و بدبختی‏ام شکایت کردم و گفتم:

ـ به خدا سوگند! بیش از یک درهم ندارم...

حضرت رو به من نمود و فرمود:

ـ چرا سوگند دروغ می‏خوری؛ در حالی که دویست دینار زیر خاک دفن کرده‏ای؟

آنگاه رو به غلامش کرد و فرمود:

ـ هر چه پول به همراه داری، به او بده.

بعد از آن که غلام «صد دینار» به من داد، حضرت فرمود:

ـ هنگام نیاز، از دینارهایی که مخفی کرده‏ای، محروم خواهی شد.

کلامش که تمام شد، به مسیرش ادامه داد و رفت. طولی نکشید که آن صد دیناری که از حضرت گرفته بودم، مصرف شد. چند روز بعد، نیاز شدیدی پیدا کردم. به ناچار دنبال دینارهایی که مخفی کرده بودم، رفتم. هر چه آن محل را گشتم، آنها را نیافتم. بعدها فهمیدم که پسر عمویم (پسرم) آنها را برداشته و گریخته است.»(7)

سخن از کرامات ابن‏الرّضا و فضل و کمالات خاندان رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله ‏و سلم همچنان ادامه دارد که خبر ورود خلیفه و اطرافیانش در بین جمعیت می‏پیچد.